اگر روزی دلم گرفت یادم باشدکه فرشته ها برایم دعا میکنند،
که ستاره ها شب را برایم روشن خواهند کرد.
یادم باشد که قاصدکی در راه است،و من، تنها نیستم.
.اگر تنها ترین تنها شوم باز هم خدا هست او جانشین همه ی نداشتن هایم است.(شریعتی)
روباه گفت:سلام
شازده کوچولو سر برگرداند وکسی را ندید ولی مودبانه جواب سلام داد.
صدا گفت:من اینجا هستم,زیر درخت سیب...
شازده کوچولو پرسید:تو که هستی؟چه خوشگلی!
روباه گفت:من روباه هستم.
شازده کوچولو به او تکلیف کرد بیا با من بازی کن.من آنقدر غصه به دل دارم که نگو...
روباه گفت:من نمی توانم با تو بازی کنم.مرا اهلی نکرده اند.
شازده کوچولو آهی کشید وگفت:ببخش!
اما پس از کمی تامل باز گفت:
اهلی کردن یعنی چه؟
روباه گفت:تو اهل اینجا نیستی.پی چه می گردی؟
شازده کوچولو گفت:من پی آدم ها می گردم.اهلی کردن یعنی چه؟
روباه گفت:آدم ها تفنگ دارند و شکار می کنند.این کارشان آزارنده است.
مرغ هم پرورش می دهند و تنها فایده شان همین است.
تو پی مرغ می گردی؟
شازده کوچولو گفت:نه,من پی دوست می گردم.نگفتی اهلی کردن یعنی چه؟
روباه گفت:اهلی کردن چیز بسیار فراموش شده ای است,یعنی علاقه ایجاد کردن...
علاقه ایجاد کردن؟
روباه گفت:البته.تو برای من هنوز پسربچه ای بیش نیستی,مثل صدها هزار پسر بچه دیگر,
ومن نیازی به تو ندارم.تو هم نیازی به من نداری.
من نیز برای تو روباهی هستم شبیه به صدها هزار روباه دیگر.
ولی تو اگر مرا اهلی کنی هر دو به هم نیازمند خواهیم شد.
تو برای من در عالم همتا نخواهی داشت ومن برای تو در دنیا یگانه خواهم بود...
سلام امیدوارم که حالتان خوب باشد. می خواهم آشفتگی های یک روزی که سخت بود را بر روی کاغذ ها بداوانم بلکه این جوهرهای دوانده شده روی چوب درختان پیام مرا به سویت رساندند باور می کنی هنوز مخاطب نامه ام را نمی دانم .ولی خوب می دانم مخاطبم تو نیستی تو که خدایت را می شناسی و لحظه ای به او غافل نیستی تو که می دانی چرا هستی و برای چه زندگی می کنی .آری با تو نیستم که در زندگیت منشوری از صفات خدا بودی و عشق خدا را در معبد و عرش قلبت آوردی و نگه داشتی.آری تو آدم حسابی هستی تو برو بنشین و برای من و امثال من دعا کن که دوست داریم خدا هم یه بار از همون نگاه قشنگا ش بهمون کنه دعا کن بلکه خدا خواست و ما هم آدم شدیم.
آخر احساس داغونی می کنم اجازه هست که چند لحظه اعصابت را به من قرض دهی آری داغانم از نیرنگ آدم ها یی که بر تن هوس لباس عشق می پوشانند و آن ار در کوچه های دل مردم ساده و بی آلایش می چرخانند ,لباس صداقت را از تنش در می آورند و رنگ دروغ به آن می زنند. زخم دیده ام از مردمی که گوهر وجودشان را گم کرده اند و پی ظلمت روانه شده اند.ببخش ولی خیلی داغانم از آدم هایی که به فکر این نیستند شاید با آبروی کسی بازی کرده اند.از خودم بیزارم که تا حالا پی اثبات بدی دیگران بودم بدون این که بدانم اوّل نوبت خودم است که این نفس سرکش را اهلی کنم و برای مروارید بودن اوّل باید خرمهره بودن را رها کرد. اوشو حرف زیبایی دارد که می گه :انسان موجود عجیبی است به کشف اقیانوس ها می پردازد به فتح هیمالیا می رود چیزهای ناشناخته را کشف می کند اما به کشف دنیای عظیم درون خویش نمی پردازد.
همه ی ما آدم ها فقط شعار می دهیم میگیم تو این طوری باش منم تا آخرش هستم ؛چرا باید هنگامی که از یک نفر دیگه زخم دیده ای به دنبال مرهم بگردیم این بدترین کار است اول باید خود مرهم زخم خویش شوی و آنقدر آن خوب شود که دگر آثاری از زخم نباشد بعد به دنبال همراه بگردی ولی ما هم به خود دروغ می گوییم و هم به دیگری , آی مخاطب این نا مه می دانی چه چیز برایم درد آوراست آن کسی که دم از وفاداری می زد خود بی وفاتر از همه بود.
ما معنی همه چیز را بد فهمیده ایم گویی کتاب لغت زندگی ما کتاب دگری است بیایید آن را از نو برگیریم وفاداری این نیست که فقط جسمت با کسی باشد مادامی که تو به او می اندیشی وی نزد توست و کسی که ننگ بی وفایی بر دیگری می زند خود از همه بی معرفت تر است .
نمی دانم می دانی پدری در همین شهری که هر روز دودش را می خوری ,شب روی برگشتن به خانه اش را ندارد؟ نمی دانم مسلمانی ما به چیست؟ با زبان تندمان هرچه می خواهیم دیگران را نیش می زنیم و با نگاههایی که از هزار زخم شمشیر بدتر است دخترکی را می آزاریم از روی ظاهر آدم ها به راحتی به خودمان اجازه می دهیم که راجع به خوب یا بد بود نشان قضاوت کنیم ولی دریغ که حتی لحظه ای حاضر نیستیم به نقد خویش بپردازیم . چقدر غرقیم در ظاهرو تجملات دنیایی, دنیا که از مصدر دون به معنی پست می آید ؟ درپاساژهای این شهر پر هیاهو که قدم می زنی آیا چیزی به جز معنای تجمّل را دیدار می کنیم؟ قضاوت پای خودت که سادگی بهتر است یا تجمل ولی می خواهم بدانم که این دنگ و فنگ ها آبرو می آورند یا شخصیّت؟
نمی دانم می دانی که در گوشه ای از این شهر کودکی از سرما اشک هایش روی گونه ی سرخ شده اش یخ زده اند؟نمی دانم, می دانی که چقدر دلم هوای آن جایی را کرده که هیچ آدمی به هیچ چیزی وابستگی ندارد و آزادی مطلق است.معنی آزادی این نیست که رها باشی از باید ها و نبا ید ها آزادی این است که هیچ چیزی تو را به برگشتن و نگاه کردن به عقب مجبور نکند.
شریعتی یه جمله ی قشنگی داره می گه :عجب حکایتی است که عشق ها همه راست اند و معشوق ها همه دروغ ولی به خود بی همتاش قسم اون نهایت بی نهایت تنها معشوقی است که ازعاشق خود راست تر است.تا حالا فکر کردی که چقدر بهش ایمان داری ؟ نمی دانم می دانی چرا به این دنیا آمده ای؟ خوب گوش کن چند بار برای خدایت نامه نوشتی؟ چند بار او را جلوی فرشتگان درگاهش سربلند کرده ای؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
آری هنگامی که به راز وجودت پی بردی دگر مثل من آشفته نمی شوی ,ودرگیر نخواهی بود از این که چرا نمی فهمیم و سعی نمی کنی با چیزی با تعصب برخورد کنی دگر دنبال اثبات بدیهیّات نمی روی, دگر به دنبال پوچی نمی گردی و زندگی را به معنای واقعی زندگی می کنی.
حرف های دل من مثل اون کوزه شکسته ای می ماند که برای صاحبش سودی نداشت امّا باعث رویش گل ها در کنار جاده شد؛ شکسته ام امّا این شکستن برای همه ی ما لازم است, لازم است که گاهی بدانیم وبفهمیم اطرافمان به غیر از ماده چیز دیگری هست به نام زندگی...
گاهی فکر میکنم که چه واژه ی مسخره ای است اما بعد به خاطروجودش آن را تحسین می کنم خیلی ها آن را تعبیر کرده اند : زندگی سیبی است گاز با ید زد با پوست یا زندگی خیلی مهم تر از آن است که بخواهیم آن را جدی بگیریم اما این زندگی از دید و دریچه ی نگاه هر کس فرق می کند گاهی تاریک و گاه روشن است , اما شرط آدمیت آن است که اگر در تاریکی رفتی از آن درس بگیری و راه هدایت پیش بگیری و در آنجا که زندگی به تو روی آورده مغرور نشی, و در اوج پشت کردن زندگی هم استقامت و صبر پیشه کنی امّا خدا وکیلی کدام یک از ما این طوری هستیم ؟؟؟؟؟؟؟
حرف هایم زیادند و مجال اندک و حوصله ی تو کمتر از مجالمان ,باشه تو اگه این ها را می دانی برو ولی یادت باشد امروز این جا این ها را خواندی پس بیا برای یک بار هم که شده به روی خودمان بیاوریم و خودمان را به نفهمیدن مکرّر نزنیم. نمی دانم اکنون که این نامه را می خوانی من چقدر بزرگ شده ام و تو چقدر حرف های کودکی که از دست آدم بزرگ ها به ستوه آمده را درک می کنی؟ولی فقط یه خواهش اگه این نوشته تاثیری در وجودت گذاشت نگذارمثل همه ی عمر که غفلت پیشه کردیم و صدای خدا را نشنیدیم ,شود .پنبه ها را در آوریم و کمی به فکر برویم همان اندیشه ای که بیش از هفتاد سال عبادت ارزش دارد.
به امید رسیدن به حقیقت خویش.............
خدایا تا کامل نشدیم دنیا بهمون رو نیاره .!!!!!!!!!!!!!!
من كه فكر مي كردم هدفم را دريافته ام
امروز فهميدم كه نه تنها به دنبالش
نرفته ام بلكه در راه آن را هم گم كرده
ام سر گرم راه بودم و دور از
او............آري بدي هست ولي بدان
اگر مرواريد هم مثل خر مهره زياد باشد
ارزشي نداشت....وخداحافظ .... در
آخربه فكر ماندن نباش همه مي روند و
تنها خداست كه مي ماند.
چقدر وحشتناكه كه هيچكس دلش براي من تنگ نشد هيچكس
نپرسيد كجايي؟حتي اونايي كه خيلي دم از معرفت مي زدند!!!! ياد
حرف همسايه افتادم كه يک بار بهم گفته بود ... به سايه ها دل
نبند!...... راست گفت.
من سر گرم سايه ها دور از آفتاب ايستاده بودم تا به كي در ظلمت؟؟؟ قدري به خود آي
سلام امید وارم که بدی ها داغا نتان نکرده باشند بعد یه مکس برای این
که آشفتگی ام بخوابد که نه تنها نخوابید بلکه بد تر هم شد آمده ام تا
حرفی که دلم باور ندارد ولی عقلم به آن رسیده بگویم
سلام به اونهایی که هنوز ذره ای نور برای قلب خسته ی شان باقی
است امید وارم که حداقل شما قدری پاکی را لمس کرده باشید و نفهمید
که من چه می گویم .چقدر سخته که سعی کنی همه رو با دیده پاکی و
زلالی ببینی ولی تا به کی خودم رو گول بزنم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ نمی
خواستم هیچ وقت از درد دروغ بدی و چیزهای نا امید کننده بگم ولی
وقتی دیدیم که کسی که فکر می کردم خیلی خوبه اونم رفته جزو آدم
بزرگای ‘ دلم دیگه به همه بد بین شد کاش آدم هیچ وقت هم رو
نمیشناخت
چرا یکی بهم بگه چرا این طوری نمی خواهم که قلب کسی رو ناراحت
کنم ولی قلبم مگر چقدر جا دارد همه آدما دیگه فقط از دور قشنگن همه
دم از چیزی می زنند که ندارند : احساس ‘ نجابت ‘ صداقت ‘ اعتماد
و.......شاید من اشتباه کردم نمی دونم فقط ازتون کمک می خواهم مثل
شاپرکی شده ام که چپاول شده است شاید هم زندانی که نمی داند جرمش
چیست؟ فقط یکی بهم بگه به کدامین راه بی پایان سفر کنم؟![]()
((سلام به اونایی که می دانند خدا دوستشان دارد شاید هم می خواهند بدانند؟))
آری امروز مثل بقیه آدما شدم از همون چیزی که بدم می آید ! بی تفاوتی نسبت به تمام آیتهای خدا
جونم آ خه می دونید آسمان به اندازهی پر های صداقت آبی بود اما .........ابر و خورشید
دست به یکی کرده بودند تا صحنه ای رو که دوست داشتم برام به نمایش بگذارند نور ها سمت
خودشان را برای فرو آمدن می دانستند و درختان مبلغان بی ادعای سرسبزی همچنان با
سیزیشان می خواستند که چشمم را نوازش کنند سعی کردم لذت ببرم از آیت ها ولی افکارم پی
چیز دگری بود مثل آدم بزرگا شده بودم که می رن تو فکرو نه به لبخند بچه ها پاسخ می دهند
نه به آفتابی که برای آن ها
می تابد نه به گل ها یی که یه سال صبر کردند تا آنها رد شوند و ازشون به خاطر صبرشون تشکر
کنن نه انگار که افکار چشمم را کور کرده بودند و نمی گذاشتن که به یاد کسی که بیادم هست با شم
..................خدا جونم منو به خاطر غفلتم می بخشی![]()
![]()
؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
نمی دونم تو تا چه حد پی جلب رضایت
دوستی هستی که تو رو تنها و تنها به خاطر
خودت می خواهد ولی خوا هش می کنم امشب خدای آسمان دلمان قرار است که به
اندازه ی عاشقاش شهاب یا همون تیر کمون عشقش و رها کنه به سمت قلبای آماده ی
خلوص پس بیاید که بی توجهی را یه امشب کنار بگذاریم
و بامداد را با سپاس و یادش
بهش بگیم که ...........................آری د و س ت ش داریم
خواهش می کنم به اینا که یه قلب حقیر و بی چیز گفته یه کم توجه کنید باز
هم باز هم:آیتی بهتر از این می خواهیم![]()
**به نام آنکه شمس را آفرید تا مولانا عشق را درک کند* *
سلام به کسی که هنوز خاطره هایش و تصویرش در قاب قلبم تداعی می شود.
می خواهم بگم از بغضی که روی گلوم و اشکهایی که توی چشمام جا خوش کردند ولی دیگه نمی تونم حملشون کنم پس فقط بگذار کمی یادت بیارم.
یادته همیشه تو نامه هام بهت می گفتم نازنین که مبادا کسی متوجه بشه که من
عاشق تو هستم!فکرشون هزارتا جای بد می رفت ولی من اهمیّتی نمی دادم.
یادته یه روز که بعد چند روز تعطیلی می آمدی تشنه ی برق چشمانت بودم مثل این دیوانه ها نشستم روی پله های مشرف به دفتر و چشمام دنبال تو بود همه دیگه داشتن می فهمیدن ولی اهمیّت ندادم چون خیلی دلم برای اون وجودت تنگ شده بود.یادته نه تو هیچ وقت نفهمیدی که دلم وقتی داشت التماس می کرد که صدات رو بشنوه از سر کلاسای دیگه می زدم بیرون که بیام پشت در کلاسی که تو توش بودی بلکه صدات و بشنوم و آتیش دلم خاموش بشه .
یادته سر امتحان به جای این که مثل بچه ی آدم بنویسم داشتم تو رو نگاه می کردم چون اون تنها جایی بود که می شد نگات کرد و تا عمق وجودت راه یافت, دوست داشتم ثانیه ها از کار می افتادن و فقط من و تو بودیم و باران ویه جاده ی بی انتها.
وای چه روزهایی بود درسته که یه چشمم اشک بود و چشم دیگم خون ولی عاشق بودم عاشق کسی که با چشماش با صداش با حرفاش من و عاشق خودش کرد .
و من الان اینجا کنار پنجره ام و حسرت اون دقایق را می خورم شاید باورت نشه ولی انگار همون موقع یه چیزی بهم می گفت که قدر دان این لحظات باش .اشکام دارن از گونه هام می ریزن و التماس لحظه ای با تو بودن را از من می کنند ولی ...افسوس که تو اینجا نیستی که آتشم را خاموش کنی نمی دانم شاید هم فروزان تر از
پیش , مثل اون وقت ها که اشکام مثل سیل می ریختن و تو آره خودت بهم
می گفتی این قدر احساسی نباش ,تو می گفتی اگه ما از هم جدا بشیم تو خیلی ضربه می خوری ولی تو از کجا خبر داشتی که تقدیر چنین بی رحم است که به فاصله ها بگوید ما را از هم دور کنند .
گلایه دیگه بسه ,ایجا خبری نیست من حالم خوبه ولی انگار که آدم های اینجا حالشون خوب نیست تا می آی راجع به محبت و دوستی باهاشون صحبت کنی مُهر سکوت را بر لبانت می نشانند گویی حرف بدی است و حرف های بد آن ها خوب!!!نمی دانم تا چند وقت دیگر ایجا دوام خواهم آورد ولی بدان که سعی ام را بر خوب ماندن می کنم تو هم قول بده که عشقمان را از یاد دلت نبری و تا ابد در سینه ات پر رنگ بماند.
به امید دیدار چشمای همیشه زیبات, زیبا شب را به روز و دست روز را در دست شب می گذارم و حالا می سپارمت دست اون که عشقت رو سپرد دست دل من. **لطفا آنقدر شمس بمان تا مولانا بودن را بیاموزم**
((از طرف سحر همون دیونه ی همیشگی ))
امیدوارم که تونسته باشم قلبم را روی کاغذ بتکانم وخوشتون امده باشم چون براش از چشمام اشک حسرت ریخته!!!سلام خوبید,حال هون وجود نارنین تون چطور؟ این متن که براتون آماده کردم خودم که باهاش خیلی حال کردم امیدوارم که خوشتون بیاد.
((روزی فیلسوفی در میان راه به دیوانه ای رسید که در دستش کتابی قطور داشت.فیلسوف خنده ای کرد و گفت: چه جالب است که دیوانگان هم کتاب می خوانند!حال بگو چه می خوانی؟
و دیوانه,در حالی که به کتابش خیره شده بود , گفت : می خوانم تا بدانم زیبا کیست و زشت چیست؟ که درست چیست ونا درست کدام است! و گناه چیست و گناهکار کیست؟
فیسوف,دستی برابروی بلندش کشید و سپس انگشت اشاره اش را بین ریشش کرد و به تمسخر گفت:حال چه دانستی ؟چه کسی زیباست,چه درست است و گناهکار کیست؟
ودیوانه در حالی که راهش را گرفته بود که برود گفت:
- همین را دانستم که زشتی و نادرستی از گناه است . و وقتی این را کتاب مقدس را به پایان رساندم ,دانستم که همه گناهکارند.))
از کتاب "من دیوانه نیستم" نوشته ی جبران خلیل جبران.
هرچه بیشترچیز های" ممنوعه" داشته باشی ,مردم کمترپرهیزگار می شوند هرچه بیشتراسلحه داشته باشی مردم کمتر در امان خواهند بود .هرچه بیشتر یارانه داشته باشی مردم کمتر متکی به خود خواهند شد.بنابرین استادم می گوید: من قانون را رها می کنم و مردم , راستگو می شوند .من اقتصاد را رها می کنم و مردم مرفه می شوند .من تعصبات را رها می کنم و مردم آرامش پیدا می کنند و من خواسته هایم را برای رسیدن به خوبی رها می کنم وخوبی مانند علف ,معمولی و رایج می شود.
سلام به دوستانی که می خواهند به زبانه های آتش دل من حقیر گوش کنند ، امید
وارم که آب و هوای اون وجود نازنین تون همیشه بهاری باشه....،،، کل دیشب و به
این فکر می کردم که چگونه این یاس خودم و شما را به شادیی تبدیل کنم که نه پایانی
داشته باشد نه محدودیتی .می دونید آخه من خیلی از این آدم ها و کاراشون از تجمل
گرایی شون از خباثت شون از ناپاکی چشم و دل شون از تحویل گرفتن های بی خود
شون بدم می آد و به این که خدا هنوز هم دوستمون داره یا نه شک کردم ولی شب
که می خواستم بخوابم در این فکر افکار بودم که رویم را به سمت آسمان کردم و
ستاره ای را یافتم این ستاره هیچ گاه آنجا نبود گویی برای دلداری من آمده بود اون
می خواست بگه اگه ماه نیست من هستم همون موقع باد هم آمد آخه یه نشانه ای که
من با خدا حرف می زنم باد است می خواست بگه عادت کنیم که عادت نکنیم نشانه ها
و همه چیز برای رسیدن به آن نها یت بی نهایت هستند بعد صبح که بیدار شدم
باورتون نمی شه خورشید زیباتر از همیشه بود هوا ابری بود و رنگ های زرد و گل
بهی را جلایی دگر بخشیده بود و من پاسخ خودم و خیلی از آدم هایی که با سیاهی و
نفرت زندگی می کنند را یافتم .((این نفرت است که باعث می شود عشق معنا ی واقعی
و جلای خودش را پیدا کند تا سیاهی و غم نباشد کسی ستایشگر سفیدی و شاد
نخواهد بود و خدا هنوز هم ما را دوست دارد که چنین طلوع زیبایی را تقدیم مان
کرداست)) تا حالا با نفرت بودیم ولی حالا که معنی اون را فهمیدیم بهتره سری هم به
عشق بزنیم البته عشقی از سر فهمیدن یقینا با چشیدن جام تجربه ای از نفرت لذت
عشق برای ما صد برابر خواهد شد.فقط کافی است که ما از خواب غفلت برخیریم
و به قول سهراب چشم را